محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

378

آثار عجم ( فارسى )

غلّه و پنبه و حبوبات ؛ آبش از رودخانه و قنات . بالجمله ، آمدم تا به قوام‌آباد . آنجا نيز دهى است و كاروانسرايى بسيار ممتاز ؛ بنيانش محكم و اركانش مستحكم . شخص از ديدنش ، سير نمىشود ؛ و آن را جناب جلالتمآب ، قوام الملك ، محمّد رضا خان ساخته ؛ و سابقا در اين كتاب ، نامى از معزّى اليه ، در ذكر دارابجرد ، به تقريبى برده شد . سالهاست كه خود و اجداد امجادش ، به عمارت بلاد و رفاه « 1 » حال عباد ، همّتى مىگمارند ؛ كمتر جايى است در فارس كه بناء و بنيادى از اين سلسلهء عاليه نباشد . همواره بذل مال در اين راهها نموده و مىنمايد . خلاصه ، از قوام‌آباد گذشتم ؛ آمدم به قصر الدّشت كمين كه ساعتى استراحت نموده ، از آنجا بگذرم . اين ده تعلّق دارد به جناب مؤتمن الملك ، ميرزا حسين خان ، ولد ارشد جناب جلالتمآب صاحب ديوان و متصدّى آنجا ، عاليجاه ، نجفقلى بيگ ؛ و زمام امور آن ناحيه ، به دست عاليجاه ، عزيز اللّه خان [ 228 f ] كمينى است . نظر به مرافقت سابقه و مؤالفت لاحقه ، راحله‌ام « 2 » را بار انداختند و رحل اقامتم را منزل پرداختند . آسايش يك ساعت ، به آرامش « 3 » يك روز رسيد و كار روز ، به شب كشيد ؛ هلّم جّرا ، اقامت يك شب ، به استقامت هفته انجاميد . تلطّف و تألّفشان از حدّ گذشت كه موجب خجلتم شد . چون دانستم كه طول اقامت ، مورّث سآمت « 4 » است ؛ يكبارگى دل از استقامت برداشتم و بار مسافرت بر بارگى « 5 » گذاشتم ؛ ياران را معذرت خواسته ، وداع گفته ، روى به راه آوردم ، تا به مشهد مادر سليمان رسيدم . [ مشهد مادر سليمان ] : مشهد مادر سليمان را مشهد امّ النّبى نيز خوانند . بلوكى است سردسير ، مشتمل بر شش پارچه ده ؛ در سمت شمال شرقى شيراز ؛ واقع ؛ به مسافت 25 فرسخ ، تقريبا دور از آن ؛ حاصلش غلّه و حبوبات و پنبه ؛ آبش از رودخانه‌اى است كه به سيوند مىرود [ و ] سابقا نامى از آن برده شد . منبع اين رودخانه ، از جايى است كه آن را « كردشول » « 6 » و « كافتر » « 7 » گويند . بالجمله ، اوّل دهات مشهد امّ النّبى ، دهى است مشهور به « شيخان » ؛ ولى اسم اصلى آن ،

--> ( 1 ) . به كسر اوّل ، تن آسانى و فراخ عيشى است . ( 2 ) . مطلق باركش را گويند ، خواه شتر خواه مركب و غير هما . ( 3 ) . بر وزن و معنى آسايش . ( 4 ) . به فتح اوّل و مدّ حرف دوم ، به معنى ملول شدن . ( 5 ) . به فتح حرف سيّم ؛ و حرف چهارم ، كاف فارسى است . ( 6 ) . به ضمّ كاف تازى و سكون راء و دال مهملتين و شين معجمهء مضمومه و واو و لام در آخر است . ( 7 ) . به كاف تازى و فتح حرف چهارم است ؛ و اين كافتر و كردشول مذكور ، سر حدّ چهار دانگه واقع است .